Friday, August 20, 2004

خوشه انگور، پدر

پدرم، دیدم که هستی
دیدم که با طبیعت هستی و او با تو
دیدم که خوشنودی
دیدم که خوشه انگور در دستت حسودی میکرد
حسودی شیرینی محبتت میکرد
ولی من حسود آن خوشه انگورم
که چشیده طعم شیرین لمست پدرم

واقعا منو غافل گیر کردی کامبیز...تمام عصر رو روی ترمز ماشین زنم داشتم کار میکردم همراه با نم نم ویسکی و کوکاکوکا! چون که موقع ترمز گرفتن هی یه صدای فرکانس بالایی رو راه می انداخت که به خاطر متالیزه شدن کفش ترمز هاش بود. به هر حال چرخا رو در آوردم و کفش ترمز ها رو و درام ترمز رو سمباتمه زدم و بعدش اومدم و کامپیوترم رو روشن کردم و ایمیلم رو که چک کردم ویدئو و عکس های خسرودادا رو دیدم که کلی متحولم کرد. دمت گرم.