Tuesday, August 31, 2004

فارسی و انگلیسی کنار هم

آخه ریدم تو دهن این مایکروسافت microsoft که دهن میگاد اگه بخایی یه بلاگ blog پست کنی که توش الفباenglish و فارسی قاطی و میکس mix باشه. اگه trick اشو بلد نباشی همه چی fucked up و غیر قابل خوندن در میاد. این مساله خیلی mind منو مشغول کرده بود که چه جوری فارسی و انگلیسی رو در کنار هم بزارم که با هم همزیستی مسالمت آمیز peaceful داشته باشن و مثل آدم خوندنی باشه!
پس از قرار معلوم راهشو پیدا کردم. دمم دوباره گرم :)

Monday, August 30, 2004

War On Terror


Time and again, I will post some of my “mind products!” here in English. The reason for it is that I can best communicate some of my ideas by the very language that I conceive them in my mind.
At any given twenty four hour block of time, whether during the day or while asleep, I switch thousands of times between Farsi and English in my thought process. So there..

One thing that I particularly want to talk about now is what George W. Bush said today about the “war on terrorism.”
He suggested that the war on terrorism can not be won.
That has stirred a lot of Democrats crazy! Jumping for joy, they are acting as if they have heard the best thing from the president’s mouth that can be used against him in these crazy election times.
That statement may also have given way to doubts in the hearts of some die-hard Republicans, while his aides scramble to defend his remarks!
But to me, that was a very logical statement.
Can any society on earth ever hope to win war on crime?

Of course not.

Humanity, I believe, can at best hope to keep crime at a level which civilization in general is not endangered and general life can go on with a relative degree of peace and comfort.By the extension of same logic, knowing that terrorism can not be defined but it being a criminal act or a collection of criminal acts, I have also believed for a long time that the “war on terrorism can not be won.”

دمم گرم!

جانمی جان، بالاخره تونستم این اسکرول بار لعنتی رو به طرف چپ صفحه بلاگ منتقل کنم.خوب دارم همین جوری مفتی مفتی بلاگ سازی و اچ-تی-ام-ال یاد میگیرم ها!!نمیدونین چه شب هایی و چقدر مشروب گرانمایه سر انگولک کردن تمپلت ها حیف کردم :(
ولی وقتی که یه اشکالی رو بالاخره حل میکنم، درست مثل روزای جوانی که بعد از کلی کلنجار رفتن مثلا یه مسئله جبر و یا مثلثات رو حل میکردم، یه احساس رضایتی بهم دست میده که بعضی وقت ها از ارضای جنسی هم بیشتر حال میده!

Sunday, August 22, 2004

؟؟؟

چی هستیم ما ها؟ یه نقطه تداخل هیچ به هستی؟

بعد از 26 سال

دیروز 21 اوت بود. 26 سال پیش درست همین روز که مثل امروز داغ و مرطوب بود یک نوجوان سراپا کنجکاو حشری هفده ساله ایرانی که بوی عرق زیر کتفش هوا رو گند میزد چون تمام عمرش طبق فرهنگش حمام رفتن روبیش از یک بار در هفته موجه نمیدونست و هیچ چیزی هم در باره دئودورانت زیر بغل نمیدونست قدم رو خاک ینگه دنیا گذاشت. من اون نوجوان بودم. چه رویا هایی داشتم... چه آرزوهایی داشتم... چه انتظارات و توقعاتی داشتم...اومده بودم مهندسی برق بگیرم و برگردم ایران و بعدش به خوبی و خوشی تا ابد، درست مثل تو قصه های شیرینی که اگه از مامان بزرگم اینا نشنیده بودم تو کتابای داستان خونده بودم و باور کرده بودم زندگی کنم...
ولی من و تاریخ هر دو گمراه متفاوت خودمونوپیش بردیم...
خوب نمیخوام کفر نعمت کنم. هستی و وجودش شاهدمه که نمیخوام.
میدونم که میلیون ها ایرانی همردیف و همسن من هستن که همین حالا حاضرن یه کلیه با هر دو تا تخمشونو بدن و جا شونو با من عوض کنن. میدونم.
ولی اینم میدونم که نمیدونم چه مرگمه. شاید یه جایی تو ته تهای دلم میدونم ولی به روم نمیارم.

Friday, August 20, 2004

خوشه انگور، پدر

پدرم، دیدم که هستی
دیدم که با طبیعت هستی و او با تو
دیدم که خوشنودی
دیدم که خوشه انگور در دستت حسودی میکرد
حسودی شیرینی محبتت میکرد
ولی من حسود آن خوشه انگورم
که چشیده طعم شیرین لمست پدرم

واقعا منو غافل گیر کردی کامبیز...تمام عصر رو روی ترمز ماشین زنم داشتم کار میکردم همراه با نم نم ویسکی و کوکاکوکا! چون که موقع ترمز گرفتن هی یه صدای فرکانس بالایی رو راه می انداخت که به خاطر متالیزه شدن کفش ترمز هاش بود. به هر حال چرخا رو در آوردم و کفش ترمز ها رو و درام ترمز رو سمباتمه زدم و بعدش اومدم و کامپیوترم رو روشن کردم و ایمیلم رو که چک کردم ویدئو و عکس های خسرودادا رو دیدم که کلی متحولم کرد. دمت گرم.