Thursday, September 30, 2004

?What would Mohammed say

I am a father and I can understand the pain, the pain of losing of a child.

Today 35 children died as a result of terrorist attacks in Iraq.

Though I can understand it, I can not fathom, nor do I want to imagine the magnitude of the pain that has now befallen those grief stricken parents.

This is what I have to say to those who set off those bombs:

If you call yourself a Moslem, when did you, or how could you forget that all Moslems initiate everything by saying, “بسم الله الرحمان الرحیم In the name of Allah, the most benevolent, the most merciful?”

Is nothing in Allah’s universe sacred? Do children deserve no mercy?

For whom, in this godforsaken globe, are you trying to set things straight?
For the “Rahman-i-Rahim,” or the future generations?

If you keep killing kids, there would be no future generations!

May the same very Allah, that you terrorist butchers purport to be advocators of, eliminate you evil doers from the face of our earth.

The Allah that my pure hearted, pious grandmother always talked about was the most merciful.

She talked about an Allah of boundless passion and love.
She talked about an Allah who “knows our intentions, and the innermost secrets within our hearts!”

That such Allah has given me enough intelligence to recognize that Allah can not/will not condone all the horrors that are perpetrated by some evil men in his name!

O’ you true Moslems,
Those who have felt Allah’s mercy and benevolence in your hearts and souls,

Do you not fear erosion and extinction of Islam?

When will you rise and defeat the killers that, like parasites, feed and live detrimentally amongst you?

When will you put an end to their campaign of destroying any good thought or reference about Islam?
What would Mohammed say or do, if he were alive today?


Tuesday, September 28, 2004

سر بریده خون چکان2

هنوز سر بریده آن انگلیسی نشده است دیده در آفاق...

Thursday, September 23, 2004

پیشیک

با دوست عزیزی دقایقی پیش داشتم تلفنی صحبت میکردم. در جمله صحبت هایمان همچنین قصد واگذاری گربه اش را به خانواده ای مهربان و دلسوز به من ابلاغ کرد. از من پرسید که آیا سراغ چنان خانواده و محفلی را دارم. این دوست من دلیل تصمیمش را بر این مبنی نهاد که به خاطر سفر های زیادی که میکند و غیره انصاف بر آن گربه نیست و فلان و بهمان...

به دوستم این میخواستم بگویم که سرنوشت تو را صاحب گربه ات کرده است و او را گربه تو. یک نگاه به چشمانش بیانداز و خواهی دید که حال که بر گشته ای همه چیز خوبست و محنت ایام جدایی فقط محک در خاطره تو است نه او...

به سلامتی دوستم واینکه سالم از سفر برگشت این یکی رامیاندازم بالا،
نوش...
....

و همچنین یادآور چند کلمه از نوشتار های زیبای خودش میشوم:
“گربه فقط يك مكمل است. مانند يك جرعه باده (نه به اين خوشخوراكي البته!!) يك شب درااااااااااااااااااااز غربت، يك لوح شيشه‏اي كامپيوتر در هجوم جنون‏آساي خاطرات ... اينجا فقط يك گربه است كه مي‏تواند مانند عزازيل مرشد و مارگريتا روي كي برد يا تخته كليد بجهد و خاطرات را مهار كند. سگ ولگرد هدايت و گربه‏ي آندره‌‌ مالرو و رخش رستم و اسب چوبك و موش‌هاي اشتاين‏بك و حشره‌ي كافكا و همه و همه مكمل يك تصويرند. تصوير تنهايي يك انسان. همين!”

Monday, September 20, 2004

امروز

الهی که خناق بگیرد هرآنکس که به زور صدای حق را خفه کند.
اینجا امروز و شاید چندین روز امروز خواهد بود.

Saturday, September 18, 2004

سر بریده خون چکان

بله، امروز در مغازه دوستم مشغول بودم و CNN در تلویزیون روشن بود و ضمن کار نیمه گوشی به اخبار آویزان داشتم.

هر نیم ساعت طبق معمولش CNN خلاصه اهم اخبار را گزارش میکرد و بدون استثناء ذکر این میشد که دو آمریکایی و یک بریتانیایی توسط افراد وفادار به ابو مصعب زرقاوی ربوده شده اند و تهدید بر اینست که اگر زندانیان زن در زندان های تحت اداره آمریکای عراق آزاد نشوند سر از تن آن سه جدا خواهد شد...

موضع سریعا گرفته شده شخصیم این بود و هست که این سه پیرمرد شوم بخت اگر مسلمان بودند اشهدشان را مدتی پیش خوانده بودند...

ولیکن، دوستم منصور این یاد آوری ام کرد که "میبینی تا حالا هیچوقت پشه این تروریست های مسلمان نما انگلیسی ها و آلمانی ها ویا حتی قدری هم فرانسوی ها رو نگزیده؟؟"

منظورش را خوب درک کردم...

هنوز سر بریده انگلیسی نشده است دیده در آفاق...

حال سوالی که در پیش است اینست که:
آیا بریتانیا بالاخره نتیجه سیاستشان در حمایت و تقویت رشد و نشو جنبش های افراطی اسلامی در خاورمیانه را، که باور جمعی از کثیرعموم است و بعضی آن را به مار در آستین پروریدن تشبیه کرده اند، در سر بریده خون چکان یکی از شهروندانش در دست یک تروریست اسلامی نما خواهد دید؟

و یا اینکه مویی از جایش در سر مبارک آن شهروند بریتانیایی تکان نخواهد خورد؟!

بمانیم و ببینیم.

Friday, September 17, 2004

بدون شرح

Tuesday, September 14, 2004

A Race in War Against Terrorism

I searched to find the exact date of the tragedy that occurred in Beslan/Russia but I gave up after I realized that it really didn’t matter when it took place. It matters that it did.

A lot of children were killed and I believe there is no justification in the universe for that.

So where is the world now? I mean as in the context of a super power and an ex-super power, both smitten by the ugly hand of terrorism.

Well, now there are, as fate has willed it, two leaders of great nations that have endured the pain of great tragedies brought upon them by terrorists, Muslim terrorists in both cases, and as leaders they have to do something about it.

In my view, that puts Bush against Putin in a contest of who can better combat terrorism. Even though Bush may be perceived as having had a head start on the task, there is no tangible data or proof suggesting that he has made any significant advances against terrorism yet. So, Bush and Putin can be fairly assumed to be pretty much at the starting point in the race to defeat Islamic terrorism.

From the looks of things, Putin has put himself squarely on the ball and gone to work. He has issued orders and decreed this and that…And the advantage that he has over Bush is that he is not tied down by all the humanitarian and legal and civil considerations and laws or the “constitutional” such and such that the leaders in the US have to abide by. That gives Putin an advantage over Bush in fight against terrorism.

But in any case, Bush and Putin are up against a monster that plays by no conventional rules.

Good luck to both.

Monday, September 13, 2004

هنوز دلخورم

امروز زنم بهم گفت که با دخترم دیروز رک و راست و بدون رو درواسی در باره موضوع او ن چک های اعتباری صحبت کرد. خلاصه جریان الان اینطوریه که اولا دخترم به مادرش گفت که روحشم از وجود اون چک ها خبر نداشت. چرا که زنم اون چک ها رو بعد از اینکه از پاکتشون در آورده بو د چپونده بودشون لای مجله ای که تو پست واسه دخترم میاد و دسته اش کرده بود با دو سه تا نامه دیگه و وقتی که دخترم خونه اومده بود بهش اشاره به محل نامه ها کرده بود که یعنی نامه های تازه رسیدت اونجاست برو بردار و دخترم گفت که رفت و اونا رو برداشت و به اتاقش رفت. و میگه اون چک ها رو هم دید. ولی چون در اون موقع من و زنم طبق روال کثیرالوقوع مشاجره ای سر اینکه مثلا آسمان آبیست داشتیم (که در حین مشاجرات ما دخترانم به داخل اتاقهایشان همیشه گم شده و میشوند)در اتاقش باقی ماند و اون چک ها و نامه هایشرا توی جعبه کاغذ آلاتش انداخت و بعدا هم کلیت موضوع و چکهای ما فیمابین پست هایش را فراموش کرد.
البته این توضیحی است باورکردنی برایم و همان خودش قدری از اعوجاج روانی که در چند روز اخیر رنجم میداده است کاسته است، ولی همچنان رنجورم از دست دخترم و از دست دادن دخترم...

Thursday, September 09, 2004

یا ایهالناس!

یا ایهالناس،
Mcafee antivirus تون جوره یا نه؟ اگه نیست تماس بگیرین تا یه خاکی تو سرش بریزیم. آبونمان قدیمیم تموم شده بود و یه مقدار اشکالاتی پیش آمد. من حتی مجبور شدم که Mcafee رو تماما uninstall کنم تو یکی از کامپیوترام (آخه چاکرتون با سه تا کامپیوتر آنلاین میچسه !!) و دوباره نصبش کنم تا اشکال بر طرف بشه!
.......................................................................

در روالی دیگر، دختر کسخلمون دیروز اومد خونه و یه مقدار از لباساشو برداشت و برد. هیچی، همون طوری که پیشبینی کرده بودم داره تحصیلات دانشگاهیشو میجیشه...
ولی بدتر از اون حکایتی یه که الان براتون تعریف میکنم:
زنم دیشب بهم گفت ببین، وقتی که دخترمون اینجا بود بهش گفتم همه چی رو از زمین اتاقت وردار چون میخوام جارو کنم. یه جعبه مقوایی پر از کاغذ آلات و اینا هم زیر تختش بود. همه چی رو ورداشت ولی اون جعبه رو فراموش کرد. از در خونه که داشت بیرون میرفت بهش یاد آوری اون جعبه رو کردم که چه کار میخوای باهاش بکنی؟، یه هو یه کمی در حال دستپاچگی و حولی گفت هیچی ...اِ اِ اِ فقط بزارش رو تختم بعدا میام ورش میدارم!...
زنم گفت که اینجور حالت دخترمون شک و ظنشو برانگیخت و البته بعد از رفتن دخترم تو اون جعبه تفتیش کرد و حدس بزنین چی پیدا کرد...
هر ماه شرکت های کارت اعتباری من و زنم به هرکدوممون مرتب یه نامه با ضمیمه سه تا چک میفرستن و تشویق و ترغیبمون میکنن که بله مشتریان گرامی، شما که اینقدر اعتبار دارین وردارین این چک ها رو پرشون کنین به اندازه اعتبارتون و به حساب بانکیتون واریز کنین و یا نقدش کنین واسه هر هزینه ای یا هر چی که دلتون میخواد استفاده کنین.
هرماه این چک ها میان و هرماه من که تاابروم توی بدهی وقسطم و بیشتر نمیخوام تو گودال بدهی فرو برم اون چک ها رو پاره پوره میکنم و میندازم تو آشغال. البته خدا رو شکر که همچین فرجی هست اگر خدا نکرده خرجی غیر منتظره مثل تدفین و مصیبتی پیش بیاد...
خلاصه زنم گفت که تو اون جعبه کذایی یه صفحه از چک های کارت اعتباری خودش ( توی اون نامه ها هر ماه یه صفحه که توش سه تا چک هست میفرستن!) ویک صفحه از چک های کارت اعتباری من پیدا کرد و اونا رو کنار گذاشت و دیشب به من نشون داد...
منو میگی!!! چنان حالت از پشت خنجر خورده ای بهم دست داد که نمیتونم توصیفش کنم!!!
اگه دخترم خونه بود له لورده اش میکردم. چون تنها استدلال و نتیجه گیری که از این کارش میتونم بکنم اینه که یا میخواست ما ها رو بدون وازلین محکم بگاد یا همچین خیالاتی رو داشت تو ذهنش پرورش میداد!!!
تلفون هم نمیتونستم بهش بکنم چون دقیقه های موبایلش واسه این ماه تموم شده...
چی بگم دیگه... حدود یک ساعت کفر و ناسزا گفتم و بعد یه خورده فشار خونم اومد پایین ( البته به کمک باده!) و به زنم گفتم که به دخترمون هیچی نگو! روی اون چک ها بنویس باطل و دوباره بزارشون تو اون جعبه و دفعه دیکه اینجا اومد جعبه رو تحویلش بده که انگار نه انگار!!
ولی نمیدونم دفعه دیگه که دخترمو جلوم میبینم میتونم خودم رو کنترل کنم یا نه؟!؟!؟!

Sunday, September 05, 2004

دره آسیاب

دئیرمان دره سی...
کِی بود؟...کجا بود خدا؟
نمیدونم...
ولی این یادمه که اوقاتی که در سفری در اونجا من و خانواده ام طی کردیم جزو بهترین و زیباترین ایام کودکی ام هستند.
................
یه ساعت و اندی پیش با داداش اولم داشتم تلفنی صحبت میکردم. نمیدونم الان که چه جوری صحبتمون به دئیرمان دره سی کشید، ولی کشید.
ده کده زیبایی بود که بی خیال در دامنه تپه ای زیبا لم داده بود. تو همون یه جایی اطراف زنجان.
پشت بام هرکسی حیاط همسایه بالا سرش بود...
.................
مدتیبود که پدرم با شخصی آشنا شده بود به نام حاجی اصغر... فکر میکنم. اون آقاهه میخواست با پدرم وارد یه معامله ملکی بشه، یا شد...
حاجی اصغر خونه ما اومده بود چندین دفعه، و پدر خوشبین و خوش باورم (به خاطر ذات نیکش آنطور است) طبق معمول جزاز گل گفتن در باره این فرد نداشت.
به هر حال، نمیخوام زیاد قلم فرسای این کنم که اگرچه رابطه پدرم و او به چنان نزدیکی کشید که پدرم دختری از فامیلمان را برای پسرش توصیه کرد و با دخالت فعالش کار به عروسی که توش کلی هم حال کردیم متمم شد، ولی رابطه پدرم و اون حاجی ناگهانی بعد از اینکه پدرم در دقایق آخر کشف کرد که حاجی داشت تو اون معامله ملکی به بابام کلک میزد قطع شد...
به هر حال یه بار اون حاجیه ما ها رو به دهکده اش دعوت کرد و ما ها رفتیم. با اون یادش به خیر لاندرور LandRover پدرم رفتیم...
چقدر ما مغرور اون لاندرور بودیم و بهش اعتماد داشتیم....
دئیرمان دره سی خیلی زیبا بود و مشهور به گردو هاش و خیارش بود.
به خالق قسم میخورم که دبش ترین خیارشوری که در عمرم خورده ام مال دئیرمان دره سی بود که دو سه تا حلبی اش که به خانه مان رسیدند فورا تمام شدند. فکر میکنم غیر از پنج شیش تا از هر حلبی بقیه شو من و داداشم تنهایی خوردیم...
ولی گردوهای دئیرمان دره سی هم خود عالمی دیگر داشتند. وقتی که آنجا رسیدیم آن تابستان بی خیال، تازه داشتند از درخت میافتادند. و به مدد آن چاقو های مخصوص منحنی شکل دلی از عزا پر از گردو های تازه در آوردیم و آنچنان به سر بردیم. البته نا گفته نماند که به برکت پوست گردو ها کف دست هایمان در تمامی دوره اقامتمان در دئرمان دره سی سیاه باقی ماندند!!
صحنه زیبای دیگری که هرگز فراموشم نخواهد شد آن روزیست که پیک نیک مفصلی در یک باغ همجوار دهکده برقرار کردیم و بساط ته چین روی اجاغ هیزمی برپا کردیم...
آخ که چه روزی بود.
اگه اینجا تو این شهر آمریکا ملای روضه خونی بود همین الان استخدامش میکردم که روضه ای برام بخونه تا بتونم گریه مفصلی به یاد اون روز های خوش رفته بکنم…
ته چین خوران در آن باغ نشسته بودیم و هر کسی مشغول بازی و تفریحی بود.
من هم نیم وجب خودم را طبق معمول چسبانده بودم به جمع پدرم و دیگر آقایان که داشتند روشن فکر موابانه در جوار سفره بساطشان با یک رادیوی ترانزیستوری با ولع به رادیو بغداد، که پروپاگاندا علیه شاه و حکومتش میپراکنید، گوش میکردند...
اگر ماشین زمانی در اختیارم بود همین الان میپریدم توش و میرفتم به دئرمان دره سی…

Thursday, September 02, 2004

نگرانم، خیلی نگران

امروز، و روز های دیگه من در پروسه سوگواری و رها نهادن هستم و خواهم بود. برای دختر بزرگم که جز این نمیبینم که داره میرینه توی زندگی و آینده اش.
و اینکه چاره ای جز رها کردنش ندارم اگه میخواد خودش بپره بره.
یادمه وقتی که خودم بیست و یک سالم بود متحمل هیچ جاکشی نمیخواستم باشم که بخواد به من بگه چه جوری زندگی کنم...
بیست و یک ساله که هیچ! از پانزده سالگی تحمل هیچکی رو نداشتم...مادرم میتونه اونو شهادت بده!

واسه من تطابق، و گونه ای رشد، در محیط اجتماعی ام اینجا تو آمریکا نسبتا سخت نبود.
من هم دانشگاه را تمام نکردم، ولی تونستم زندگی راحتی، تا حالا، برای خودم و زن و بچه ام جور کنم... که حالا بچه اولم دیگه بچه نیست!
ولی من مرد هستم.
اگر چه خالقم شاهده که شخصا در عنصر و روح انسانیت هیچ تمایزی بین مرد و زن قائل نیستم، ولی نمیتوانم عوامل محیطی و اجتماعی را که حتی در همین خود آمریکا برعلیه زنان تبعیض قائل میشه و آنها را در رده و توانایی پایینتری از مردان نگه میدارد نادیده بیانگارم.
نگرانم، خیلی نگران...

موفق باشی دخترم

ساعت دو صبح است و پریشانم...
تقریبا دو روز بود که خبری از او نداشتیم. از دخترم میگویم که به سن قانونی بیست و یک سالگی، بیست وچهار روز پیش رسید. زنم که دیگر طاقت از دست داده بود ساعت یازده به موبایلش زنگ زد و پیغام الکی اش را شنید که میگفت چون دقیقه های چندانی در موبایلش برایش باقی نمانده حرف نمیزند و لطفا پیغام بگذارید!
و پیغام گذاشت زنم.
گفت که اگر تا قبل از ساعت یک ماشین را ،که ما زیر پایش گذاشته ایم تا وسیله نقلیه اش برای کار و دانشگاه باشد، برنگرداند آنرا به پلیس مسروقه اعلام خواهد کرد. این طوری آخرین حربه را برای کشاندن دخترمان به خانه به کار برد...
بعد از حدود بیست دقیقه پیغام کتبی روی موبایل زنم از طرف دخترم آمد که با "دوستی" در راه برگرداندن و تحویل ماشین است...
هفت تیرم را به دور از چشم زنم برداشتم و در زیر پیراهنم مخفی کرده و در بیرون از خانه دم در منتظر ایستادم...
منظورم هر گز این نبود که کسی راتهدید و یا خدای نکرده بکشم. هرگز نه.
فقط، با توجه به حساس بودن اوضاع و اینکه دخترم بلافاصله بعد ازاینکه وارد دانشگاه شد و ما اتوموبیلی در اختیارش گذاشتیم شروع به هرزگی و رفت و آمد و ... با افراد نامناسب کرد و دچار انواع اشکالات شد و نمراتش پایین رفت میخواستم هرچه آماده تر برای وقایع غیرمنتظره باشم!
همان لحظه که از در پا به بیرون گذاشتم از راه رسید و ماشین را دم جوب پشت ماشینم پارک کرد و از ماشین بیرون آمد. کس دیگری همراهش در ماشین نبود و ماشین دیگری در خیابان ندیدم.
به طرفم آمد با دست راستش دراز وسویچ ماشین و کلید خانه آویزان از انگشتانش. بدون هیچ سلامی و هیچ چی، انگاری که با بیگانه ای طرف بود و یا داشت صدقه به گدا میداد گفت بیا...و کلید ها را از او گرفتم.
با صدایی که خصومتش حتی خودم را به تعجب انداخت از او پرسیدم: جریان چیه؟What’s up?
گفت هیچی، فقط اومدم ماشینتونو برتون گردونم و یه مقدار لباس وردارم و برم دنبال کار خودم...
دو باره ازش پرسیدم: آخه چه گاییدنی تو جریانه؟ What the fuck?
گفت ببین، من توی یه هچلی ام که نمیخوام خونه و خانواده رو توش قاطی کنم.
گفتم آخه چی؟؟
گفت ولم کن نمیخوام در بارش صحبت کنم.
گفتم پس چه جوری میخوای بری هر جهنمی یه که داری میری؟
گفت یکی منو داره میبره.
گفتم کی؟
گفت یه دوستی.
گفتم کجاس؟ من کسی رو نمیبینم!
یه اشاره کوتاهی به ته خیابونمون کرد وگفت: یه جایی اونجا ته خیابون. و رفت توی خونه...
به طرفی که اشاره کرده بود نگاه کردم ولی بازم هیچ کی رو ندیدم. شروع کردم به قدم زدن ته خیابان و بعد از چند دقیقه دخترم از خانه بیرون آمد. لباسی و چیزی در دستش نبود. اومد از من جلوتر زد و من دنبالش ادامه دادم.
ایستاد و دوباره گفت گفتم که نمیخوام درد سری رو اینجا بکشونم بزار برم. وادامه به رفتن کرد ومن هم هنوز دنبالش. جلوتر از من بود و تند میرفت. چند لحظه بعد دیدم که موبایلشو در آورد و شروع به صحبت با کسی کرد همان طور که راه میرفت.
در همان لحظه زنم با ماشینش از راه رسید و جلوی من توقف کرد و راهم را برید. هنوز ماشین دیگه ای و یا "دوستی" را نمیدیدم.
از توی ماشین زنم گفت که دخترم تو خونه گفته بود که اگر من سعی کنم جلویش را بگیرم پلیس را صدا خواهد زد!
زنم ادامه داد: دختر بالغیه و تصمیمشو گرفته. ولش کن. آیت الله نباش!! ما کاری نمیتونیم بکنیم. بیاسوار شو.
و من ایستادم. سوار ماشین شدم و زنم دور زد به طرف خانه.

دخترم را در سیاهی شب رها کردیم.
موفق باشی دخترم.
علامت سوال بزرگی در وسط مغزم میخکوب شده.
مادرت حدس میزند که حامله ای.
هنوز میدانم که فرم مو وپیشانی تو درست مثل مال منست.
شاید تقصیر تو نیست. شاید که کله خراب منو به ارث بردی...

Wednesday, September 01, 2004

تعمیر بلاگ برای دوست

بابا پدرم دراومد. این معامله کامنت گذاشتن شوخی نیست ها!
اشکال اینجاست که قالب های درخشان یا شریفی کامنت ندارن و باید از یه جای دیگه کامنت گذاری پیدا کنی و توش بچپونی که دو جورشم کردم ولی هم تخمی هستن وهم گدایی پول میکنن و یکیشو که مال اسکواک باکس بود نمیدونستم چه جوری فارسی کنم.
قالب های خود بلاگر خوب البته کامنت گذاری دارن ولی باید فارسیشون کرد که اونم خودش مکافات دیگه ای یه!ولی غیر ممکن واسه من نیست چون خودم میبینید که کردمش. به هر حال فکر میکنم وردارم همین تمپلت خودمو و رنگو روشو عوض کنم و بدمش به دوست. اگه پسندید و خواست مبارکش. اگه نه کون لقش...