Sunday, October 24, 2004
Monday, October 18, 2004
این خبیث
حیف دیدم نزارم این سروده اش بلاگ منو مزین نکنه:
تاب اینترنت ندارد این خبیث
چون که میترسد ز اینترنتنویس
خوش ندارد این که مشتاش واشود
توی این وبلاگها افشا شود
این مونیتور صفحهی اعمال اوست
«موش» هم عینیتی از حال اوست
با خبر باشید، یارو انتقام ...
میکشد از هرچه «دات» و هرچه «کام»
خون به چشم و فکر بد دارد به سر
میدهد زجر پدر جای پسر
لال میخواهد همه اهل خرد
فاش میگوید خرد "باید بِرَد"
گیرد از وبلاگ داران حالها
تا شود وبلاگها، وبلالها
زانطرف فیلترنهد بر سایت من
پا گذارد بر «هیومنرایت» من
میرسد ای- میل از ایران مرا
کای فلان ممنوع شد «هادی سرا»!
گو ز ما اکنون بر آن سانسورچی
رذل رهبرچی، رئیسجمهورچی:
فیلترت اما علاج کار نیست
ای عمو! سایت است این، سیگار نیست!
**
عاقبت آزادی حرف و بیان
اینچنین شد در میان ما عیان!
گوشهی سلول بنشین پشت و رو
"هر چه میخواهد دل تنگت بگو"
گو ز ما بر عامل سانسور و بند
گریه نزدیکست، پس حالا بخند
پیش ازین هم ما اسیری دیدهایم
شاه با تیمسار نصیری دیدهایم
Wednesday, October 13, 2004
Do What You Like, But...
Today, as a matter of fact just the very fuck right now, I had a premonition.
You see, a friend of mine died just yesterday from a lung cancer that had spread to mess all his insides up. He was 49 years old, almost obese, smoked like forest fire, and drank like a fish. Ike was a jovial fellow who always seemed happier than a rat in a cheese factory. No tubes and fuckin’ wires n’ hook ups for him yo, no sir..; he said he wanted to go the day before…
I am 43, and I also like to eat, smoke, and drink.
For a while now, in my middle-aged wandering mind, a few thoughts about my personal health issues, have been driving me abso-friggin’-lutely crazy. I mean to the point of mindless obsession. And it hasn’t helped that being a member of the Armed forces I have to make sure that my physical attributes meet the terms of some bullshit chart, which some cock sucking dickwad designed who knows when in the Pentagon!
I also know that I am not alone in this boat of self generated miserable feelings. Heck, lots o' people are also my brothers in pain!
Let me try to explain:
You find yourself feeling hating life when your most inner self isn’t sure or is at odds with what fuck it is that you are programmed to think that you ought to do with your life and body. You have been given plenty of advices and so called instructions. You know, all the jive that everybody who was older than you and insisted to know more and better than you told you as you grew up, and you dug up all the other junk that clutters your mind on your own in your curious masturbating discovery phase of your life. Some of them are from so long past that they are very deeply embedded in your soul; thus giving way to the condition that disobeying them results in deep sense of guilt and simply feeling like shit!
There are, I feel obliged to suspect, other psychological factors involved in why you’d feel shitty because of things you do or don’t do relating to your body. But hell if I know what they are. I ain’t no shrink and I am not even gonna try to front like one.
For right now, I’ve figured it out like this for myself: Fuck it. Do everything that you enjoy to do. Be it eat, drink, fuck, or smoke,…what have you. But god dammit, don’t over do it. You always know, and have known, when you’re over doing it. Don’t go over board!
That way, if you are lucky enough to be conscious at the time of your death, and give enough of a fuck to reflect and make a quick review of your life before you say adios, you won’t feel sorry for the things you did, and worse, the things you didn’t but wanted to do!
After that, who’d give a fuck? Damn sure you won’t!
Cheers…
Monday, October 11, 2004
پسر آیزنهاورگفت...
چرا به جان کری برای ریاست جمهوری رای خواهم داد
نوشته جان آیزنهاور فرزند دوایت آیزنهاور رییس جمهور سابق ایالات متحده آمریکا 1953–1961
ترجمه کوچیکتون. متن انگلیسیش هم اینجا.
انتخابات ریاست جمهوری که در دوم نوامبر برگزار خواهد شد از اهمیت خارق العاده ای برای آینده کشورمان برخوردار است. نتیجه اش این را معین خواهد کرد که آیا این کشور مسیری را که در طی سه سال نیم گذشته پیموده است ادامه خواهد داد ویا اینکه به آن ارزش های نهادین سیاسی (درون و برونمرزی) که مایه فخر و تجلی ملتمان بوده است بر خواهد گشت.
بیشتر از هرزمانی، ما رای دهندگان بایستی قضاوتی هشیارانه مبری از عادات پیشینه به خرج دهیم. کارشناسان معتقدند که ما عادتمان به رای دادن طبق رویه والدینمان و یا "مثل همیشه" است. گرچه ما به شعار های حزبی مان وفادار بوده و هستیم، ولی انتخابات 2004 چنان مزیتی را از ما دریغ دارد. بعضی اوقات بایستی دست از عادات دیرینه بشوییم واین یکی از آن وقت هاست.
به عنوان فرزند دوایت آیزنهاور، یک رییس جمهور جمهوری خواه، اکثر العموم بی اراده انتظار در جمهوری خواه بودن من دارند. که من بودم به مدت پنجاه سال منجمله طی انتخابات سال 2000. ولی در پی تصمیم تک تازانه کابینه کنونی به تهاجم عراق، تحت عنوان "مستقل" ثبت نام برای رای دادن کرده ام، و اگر چیزی غیر منتظره پیش نیاید، قصد به دادن رای به سناتور جان کری نامزد دموکرات ریاست جمهوری را دارم.
حقیقت امر اینست که من کاملا با حزب "جمهوری خواه" کنونی غریبه هستم. برای من کلمه "جمهوری خواه" همیشه در معنی مترادف با داشتن حس مسئولیت بوده است. یعنی که حیطه و ابعاد وظایف و التزامات دولتی مان را به آن قدری که از لحاظ انسانی و اقتصادی قادر به عهده برآمدنش هستیم محدود کنیم. در حالی که امروز کسر مهیب بودجه ای 440 میلیارد دلاریمان با آن ضابطه در وفاق نیست.
شأن مسئولیت همیشه در امور خارجی رعایت میشد و معنی آن احترام به دیگران بود. آمریکا اگرچه در کانون ملل جهان در رتبه رهبری تشخیص داده میشود، ولیکن همیشه مانند عضوی از آن، نه مانند یک عنصر لجام گسیخته و بعضی اوقات توهینگر، عمل کرده است. رهبری ملتزم قابلیت تعیین جهت و ایجاد وفق عام است، نه عملا قائل نشدن پشیزی اعتنا و اهمیت برای ملت های دیگر. تحولات اخیر نمایان کرده اند که دایره رهبری فعلی حزب جمهوریخواه در تشخیص بین رهبری راسخ از یک طرف و گستاخی و استکبار از طرف دیگر مشتبه اند.
بوش پدر در بحران 1991 خاورمیانه پیش از به کار گماشتن نیروهای نظامی برای رهایی کویت از چنگ صدام حسین موفق به کسب رای موافق جهانی از طریق سازمان ملل متحد شد و با مذاکره ترتیب پرداخت هزینه عمل را به وسیله تمامی ملل صنعتی، نه فقط ایالات متحده، داد. او وقتی که کویت آزاد شد، با توجه به خطر های آگین با اشغال تمامی یک کشور، مطیع دستورالعمل سازمان ملل متحد باقی ماند.
امروزه کثیری از مردم بالحق نگران وضعیت آزادی ها وحقوق گرانمایه انفرادی مدنی مان و کلاً اساس ومبنی مردم سالاریمان هستند. البته که باید برعلیه تروریسم پیکار کنیم، ولی از خود میپرسم که آیا در آن راستا با بی مسئولیتی، شورش را در نیاورده ایم؟ در سال 1960 در یک گردهمایی انتخاباتی جمهوری خواهان رییس جمهور آیزتهاور گفت:" اگر هر موقعی هر ارزش دیگری را والا تر از آزادی و مبادی اصولمان قرار دهیم، هر آن دو را خواهیم باخت." مایه قدردانی ام خواهد بود اگر چنان هشدار هایی را از سوی حزب جمهوریخواه این روز ها بشنوم.
حزب جمهوریخواهی که من میشناختم سرسختانه تاکید بر داشتن مسئولیت های محاسباتی کشوری داشت که شامل تنظیم بودجه، هر موقع که وضع اقتصادی کشور اجازه اش را میداد، بود. کابینه آیزنهاور سه بار موفق به انجام آن دشوار در طی هشت سالی در کار بود شد. آن پیروزی چشمگیر را با کاستن مالیات ثروتمندان به دست نیاورد. البته که جمهوری خواهان ذاتا از مالیات متنفرند، ولی آن را با دانش اینکه برای استواری چارچوب اقتصادی کشور لازم است قبول کرده بودند.
جمهوری خواهان همواره عمیقا دلسوز طبقه متوسط و خرده کاسبان بوده اند. ولی امروزه، رهبریت جمهوری خواهان، اگرچه به تنهایی مقصر ازبین رفتن اشتغالات شهروندان نیستند، با قوانین مالیاتیشان مشوق آن هستند و دارند ما را به جهت یک جامعه تفکیک شده بین خیلی غنی و خیلی فقیر سوق میدهند.
سناتور کری، که حاضرم به اعتمادش هستم، نشان داده است که شجاع، هوشیار، و لایق است و به پیکار با خطرات شکاف روزافزون اجتماعی-اقتصادی در این کشور اهمیت قائل است. من مشتاقانه به او رای خواهم داد.
همجوار دیگر شهروندان آمریکایی تنوع عقیده ای در این مرز و بوم را گرامی میدارم. اما بگذارید که بر مبنی تفکر دقیق باشد. از همه، چه جمهوری خواه چه دموکرات، تمنا دارم از رای دادن به کرسی ای فقط به خاطر اینکه برچسب حزب محبوب اولیائشان را دارد و یا بر حسب عادات دیرینه مان پرهیز کنند.
سر بریده خون چکان 4
Friday, October 08, 2004
سر بریده خون چکان3
راستش را بخواهید، تا من شخصا در چند عکسی و یا در ویدئویی، همان طور که از اولش شاهد بریده شدن سر های یکایک بقیه قربانیان در این شاهراه بلا مانع شیطانی اطلاعات بوده ام، ماجرا را نبینم، این که سر آقای بیگلی انگلیسی هم بریده و خون چکان شد باور نخواهم کرد!
در حال حاضر تا موقعی که برعکسش مثبوتم شود، باورم اینست که پشت پرده معامله ای شاید شده و ارقامی پرداخت شده و زرقاوی چی ها و انگلیسی ها دارند به ریش بقیه دنیا، علی الخصوص آمریکایی های ساده باور بدبخت همیشه کیر خور از انگلیسیها، قاه قاه میخندند.
چرا که گروگان های همراه آقای بیگلی، و دیگر گروگان های پیشاپیش او، به موقع و بدون تاخیر سر بدبختشان پخ پخ بریده شد و بلا فاصله جریان عمل واضحا در اینترنت به معرض تماشای جهانیان قرار گرفت ولی حالا که نوبت آن انگلیسی شد باید نوار ویدئو سر بریدنش دور از نگاه نامحرمان به ابوظبی حمل و تحویل شود و ابوظبی ادعا کند که در راستای جوگیری از تریبون شدن رسانه هایشان برای تروریست ها آن ویدئو را نشان و یا پخش نخواهند کرد؟ یعنی یک دفعه به رغم سانتیمنت های ناب اسلامی چاک سینه دراننده منطقه ای همانا همدل و همجوار غربیان کافر شده اند؟؟!!
زرشک!!
ماشین کس خلی شخص بنده متاسفانه ایندفعه همین جا در این جاده بنزین تمام کرده است!
مرا دایی جان ناپلئون و یا هر چه که میخواهید بنامید و به هستی قسم میخورم که خصومت شخصی و یا سادیستی هم بر علیه آقای بیگلی ندارم و صادقانه امیدوارم که جان سالم از آن مخمصه بدر برده باشد.
ولی آنچه که اول به حضور منورتان عرض کردم، که سر بریده خون چکان آن فلک زده انگیسی دیده نخواهد شد در آفاق، هنوز صادق است...
جان هرکس را دوست دارید بیایید و خلافش را به من، و همفکران در این قضیه مثل من، ثابت کنید.
Thursday, October 07, 2004
... When I go
When I go,
I want to go while I’m looking in your eyes.
The last image I want imprinted in my earthly memory,
Is the hazel green of your eyes,
With its sweet speckles of honey and brown…
Saturday, October 02, 2004
BUSH-KERRY Debate and Iran
I didn’t watch the Bush-Kerry debate in its entirety. I was bored and done with it after the first 30 minutes. In those first thirty minutes my expectation that nothing new was going to be said about anything, including Iran, was proven correct. So I left the TV to broadcast the debate for itself and went back to my PC to for a bit more surfing before retiring to bed.
However, after seeing how appalled and bitter Hoder is today at us Iranians who have some knowledge of the English language, to the point that he called us “Academic Potatoes” and “Koon Goshaads,” for not having commented about the debate as it related to Iran, I felt compelled to write a few words.
Damit, I may be a potato and a koon-goshaad, but I sure don’t want to be called out like that!
Since I didn’t watch the whole debate, I went to its transcript and Ctrl+F’ed “Iran” and read the whole thing.
Bush reiterated his beliefs about Iranians’ “aspirations” for freedom as it relates to a free Iraq. Nothing new there. That is a sound byte that’s got a lot of mileage already, even though I think it is true.
But as far as attending to the hot Issue of Iran’s Nukes, Bush gave me the impression of not really wanting to mess with it in that debate. He only restated his administration’s current position and policy that the “hope” and focus was on a “diplomatic solution.”
Who knows? Maybe Bush was worried about inadvertently letting out too much information about future plans on that issue. Hmm!?
Kerry on the other hand didn’t shy away from that issue. He tried to use it for his maximum advantage by repeatedly saying that Iran and North Korea are more “dangerous” now because of Bush’s incompetence in dealing with their nuclear issues.
He did have a solution though; he basically wants to engage the Islamic Republic on the issue directly. He seems to have no problem with Iranians enjoying electricity generated by nuclear power. But he wants the United States to be the provider of the nuclear fuel for Iran, which he also said would be a means of “testing” Iran’s true intentions behind their nuclear agendas.
Although Kerry’s intent for bilateral talks with Iran on nuclear issues may not be a surprise, the part about “testing” Iranians by “providing them with nuclear fuel” was new to me! That is something which probably deserves a whole commentary by itself.
To sum it up, whether on Iran issue or any other foreign policy matter, I believe both Kerry and Bush said exactly what their advisors thought they should say in order to increase their chances of swaying the undecided and the swing voters; not the truth or actual solutions to the issues.
